تبليغاتX
WELCOME TO MY BLOG

WELCOME TO MY BLOG

چه دعایی کنمت بهتر از این ! که خدا پنجره باز اتاقت باشد

اولین پست در سال جدید........

                                 شیشه عطر بهار لب دیوار .........

                                                   شکست و هوا پر شد از بوی خدا........

                                                                     همه جا آیت اوست دیدنش آسان است

                                                                                               سخت آن است نبینی او را

سلام به همه دوستان گل و با مرام

قبل از هر چیز بابت تاخیر یه ماهه از همه عذر خواهی میکنم

حتما بعضی از دوستان میدونن که تو تعطیلات عید سر بنده شکست و ما نتونستیم اونطور که باید وشاید به همه

سر بزنیم

به هر حال این بدشانسی توی سال جدید هم دست از سرمون بر نمیداره

از قدیم گفتن            <<< سالی که نکوست از بهارش پیداست>>>

حالا تا آخر سال چه بلایی سرمون میاد خدا میدونه

چند روزیه که بخیه ها رو کشیدمو یه بادی به سرم میخوره

خیلیاتون در جریان هستین که من 3 شنبه ها میام بهتون سر میزنم

ولی سه شنبه هفته پیش که رفتم سایت داشگاه همین که کانکت شدم قبل از اینکه بلاگفا باز شه برق قطع

شد

همه ناراحت شدن جز من چون اینا برای من چیز تازه ای نیست

بد تر از ایناش هم سرمون اومد آخ نگفتیم

 تو سال جدید هم تا یه تکونی به خودمون دادیم میانترم ها شروع شدن

از این هفته به صورت مسلسلی تا اوایل خرداد امتحان داریم که میشه هفته ای یک بار

ضمنا مسابقات پل ماکارونی هم داریم که اونم واسه ما شده مصیبت

تا یادم نرفته یه بدشانسی در مورد این پل بهتون بگم

پنچ شنبه دو هفته پیش که رفتیم خونه دوست عزیزم علی جان برای ساخت پل یک پل خیلی ناز درست کردیم

که تصورمون این بود که حداقل 12 کیلویی رو تحمل کنه

ولی در عین ناباوری دیدیم که 2 کیلو هم طاقت نیاورد

علتش هم وجود بنده در این گروه بود

چون من یه آنتی شانسم  ، با هر خوش شانسی که همگروه باشم میتونم اونو خنثی کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته گاه اوقات با خودمو روحیه میدمو میگم :

هر وقت چند تا بد شانسی بیاری پشت سرش یه خوش شانسی بزرگ در انتظارته یه یهو ظاهر میشه

ولی کجاست این خوش شانسی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

احتمالا دلیل ظهور نکردن خوش شانسی من اینه که این خوش شانسی من همینطور داره بزرگ میشه

میترسم اونقدر بزرگ شه که از اون ور بد شانسی بزنه بیرون

بگذریم..........

الان هم داشتم درس میخوندم که یهو یادم اومد یه پست تو سال جدید بزنیم تا دوستان رو از زنده بودنمون در

جریان بذاریم

از تعطیلات هم که تقریبا هیچ استفاده ای نکردم

جز یه مسافرت کوتاه مدت به قم بقیه روزا خونه بودم

توی این مسافرت وقتی که از تهران به قم میرفتیم فقط و فقط کویر دیدیم!!!!!!!!!!

واقعا خسته کننده بود تازه فهمیده بودم چرا خیلیا برای تعطیلات میان شمال

اینم یه عکس از جاده فیروزکوه.........

البته ببخشید که کیفیت پایینه با موبایل گرفتم!!!!!!!

وقتی که از قم برمیگشتیم توی اتوبوس جای من افتاد بوفه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به این میگن نهایت بدشانسی

صدای موتور اتوبوس باعث شد فیلم زندگی شیرینو به صورت پانتومیم تماشا کنم

 اومدیم ساری هم سرشکستگی باعث شد............

سیزده بدر رو هم از دست بدم

درسام بدجوری روی هم ریخته شده نمیدونم کدومشو اول بخونم

راستش اصلا حسش نیست

ای کاش اون حس درس خوندن دوران کنکور دوباره به سراغم بیاد

از شانس بد من اون هم نمیاد

بیخیال

با اجازه ما بریم یه کم درس بخونیم

در آخر:

هر جا که هستید موفق و پیروز باشید

نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 فروردین1389ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

آخرین پست سال

سلام به همه دوستان خوبم

قبل از هر چیز بابت تاخیر یه ماهه تو وبلاگم معذرت خواهی میکنم

راستش تو این مدت چند بار میخواستم یه پست جدید بزنم ولی هر بار یه مشکلی پیش میومد و........

توی دانشگاه هم که فرصت سایت رفتن نداشتم چون کلاسام همه پشت سر هم شدن ، و بعد از 3 یا 4کلاس

خستگی زیاد باعث میشه که حال و حوصله سایت نداشته باشم

اینم بگم که سه شنبه ها حسابی وقت خالی دارم یعنی از ساعت 9:30 تا 15:30 بیکارم که تو این روز هم از

بیکاری زیاد حال اومدن به سایتو ندارم

البته ساعت 12 یه حل تمرین دارم که اکثر اوقات نمیریم و به قول بچه ها دودر میکنیم!!!!!!!!!!

هنوز دانشگاه ها باز نشده دوباره باید تعطیل شه علتش هم که همتون میدونین عید و ...........

ما که تا دو شنبه باید بریم ولی بچه های دیگه تعطیل شدن

علتش هم درس مکانیک خاکه که استادش خیلی باحاله

ضمنا درسام هم زیاد شده که اونا رو باید بخونم

ولی به قول رفقا کو بچه درس خون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از این شعارا بگذریم........

برای عید نوروز هم چند خطی تو ادامه مطلب تا چند روز آینده مینویسم که هر کسی دوس داره بره بخونه و

((((((نظرشو بذاره))))))

تواین مدت که نبودم اتفاقات مختلفی افتاد که بیشتر جنبه درسی داشتن مثلا......

یکی از درسامون بی هیچ دلیلی برنامه شو عوض کردن، که نتجیه این کار الافی سه شنبه هاست

یا یه گوشی توپ گرفتم که اتفاقی یه نفر روش پا گذاشتو درش شل شد

 یا یکی از بهترین رفیقام تو این ترم ازم جدا شد ، هر چند که تو یکی دو تا درس باهمیم اما تو دروس مهم با هم

نیستیم

و........

قبلا هم گفته بودم که من اوج بدشانسیم پس اینا چیز تازه ای نیستن

چیزایی هم بود که چون دز بدشانسیش کم بود نگفتم

مثلا امروز تو دانشگاه نمایشگاه فریم عینک بود که همین که ما رفتیم دیدم که عینکا رو ریختن تو کارتن و بهمون

گفتن نمایشگاه تعطیل شد

یا حتی تو بازی های ps2 که رقیب نداشتم تازگیا هر تازه به دوران رسیده ای که دنش بوی آتاری دستی میده

میاد ما رو خورد و خاک شیر میکنه (علی آقا یه وقت ناراحت نشی ، علی 98-100 رو میگم)

ضمنا یه خبری هم چندی روز نقل محافل بود که همتون 100% میدونین

که یه نفرو گرفتن (ریگی رو میگم)

فیلم جنایاتشم اومده که از من میشنوین نبینین!!!!!!!!!!!

حالا یه اتفاق دیگه......

امشب که با دوستم بیرون بودم یه ریسک بزرگ کردم با ماشین خواهرم رفتیم گردش

ساعت حدودا 11 شده بود که ما توی جاده اصلی بودم و میخواستیم برگردیم که دوستم بهم پیشنهاد داد یه

کمی تند بریم تا دلمون باز شه

من هم که نه گواهینامه همرام بود و نه ماشین مال من بود تو رو در واسی گیر کردمو ناچارا قبول کردم

خلاصه جو ما رو گرفتو ...........

 

البته تونستیم یه رکورد بزنیم اما خیلی خطرناک بود چون من همون طور که توی عکس واضحه کمربندمو نبسته

بودم . شانس هم با ما یار بود که پلیس نبود و الا ماشینو میبردن پارکینگ ما هم........

این روزا هم کمافی السابق حس درس نیست فقط کتاب جلومون بازه حتی توی کتابو نگاه نمیکنیم

کارم شده گوش دادن به موسیقی (علی جون یادت نره اون 2 گیگو بیاری) مخصوصا یه آهنگ از فرهاد در مورد

زمستون و .... بنام کودکانه (از من میشنوین حتما دانلود کنین) یا ایمیلتونو بدین براتون بفرستم

ضمنا برای وبلاگ هم آهنگی از حمید عسکری گذاشتم که ازتون میخوام نظرتونو در موردش بدین

اما فوتبال !!!! به طرفدارای میلان هم تسلیت میگم که امشب بدجوری باختن همچنین هوادارای رئال که حذف

شدن

مثل همیشه آخر کار چند خط در مورد آب و هوا بگم که این روزا شدیدا بهاری شد و به قول یکی از بچه ها فاز ،

فاز گردش و تفریحه!!!!!!!

سابقه نداشته که تا این موقع پشت سیستم باشم

دیگه باید برم بخوابم

برای روحیه به افراد بدشانس : هر جا که باشم آسمان مال من است!!!!!!!!!!

شب و روزتون خوش -  نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 3:45 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

تعطیلات بعد امتحان........

سلام به همه دوستای خوب و باحال اینترنتی

بالاخره امتحانام هم تموم شد

سه شنبه آخریشو دادیمو یه جورایی تعطیل شدیم

اینطور که بچه ها میگن تا 25بهمن تعطیلیم

یعنی درس...........

از تموم کسایی که تو این مدت بهم سر میزدنو برام کامنت میذاشتن ممنونم

از علی جان (از برو بچه های نیک ساری) که هر روز ما را تو این سرمای ساری میکاشتو نمیومد

 از اون علی جان که همیشه تو این مدت امتحانات درسا را تو ماشین واسمون تحلیل میکرد......

همچنین از کسانی که آپ کردنو به من یادآوری کردن هم تشکر میکنم

و هم از اونایی که ما را نامرد - بی انصاف و.........   خطاب کردن هم یه جورایی ...........

 در مورد نمره هام بگم که 4تا از نمراتو گرفتم که تقریبا راضی کننده بودن

البته اینو هم بگم که تو یکی از این درسا استاد واقعا نامردی کرد

مثلا تو یکی از درسهایی که تستهای یک نمره ای داشت 19.5 شدم که واسه خودش جای بحث

داره !!!!!!

حتما گزینه مورد نظر را نصفه پر کردم یا کمرنگ بود یا............

از دو تا از امتحانام هم میترسیدم که خبر قبولی یکیشو گرفتم و خیلی خوشحال شدم

چون هیچ امیدی به قبولی نداشتم

در مورد درس دوم هم بگم که خیلی امتحان سختی بود

تازه میگن استاده هم بد نمره است

خیلی درس آشغالیه منو به یاد پرتقال میندازه  (قابل توجه علی آقا)

حالا شما که تا اینجا واسم دعا کردین ، واسه این درس (دینامیک) هم دعا کنین که رد نشم

این روزا هم منتظریم ببینیم که از استادامون کی نمره ها را میزنه تو سایت

واقعا که دوره بدیه فکر نمره امتحانایی که خراب کردم اصلا نمیذاره ار این تعطیلات استفاده کنم

دیگه تو این ترم از خیر معدل بالای 15 گذشتم چون نمره هام خصوصا سه واحدیا پایینند

ولی ادبیاتو خوب دادم هر چند که یکی دو غلط دارم

آخه نمیدونستم نظامی مال کدوم قرنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اصلا سوالش بار فنی نداشت

خلاصه حیف شد تو ترمی که همه بچه ها درس خوندنو نتیجه هم گرفتن من درس خوندم ولی نتیجه؟!؟!

نمیدونم چرا اینطور میشه

یا بقیه ما فوق بشرن یا من خنگم یا هردو که به احتمال زیاد هر دو درسته

 راستی شما از سازه ماکارونی چیزی میدونین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون قراره ما تو مسابقاتش شرکت کنیم ولی هنوز چیزی در موردش نمیدونیم

البته یه کلاس توجیهی 12 بهمن داره که باید بریم

ولی من مطمئنم که ما سوم میشیم

چون با افرادی هم گروه شدم که تا حد مرگ شانس دارن

از اون بچه هایی که تو امتحانات هر جا را بخونن سوال میاد و هر جا را نخونن نمیاد

تا یادم نرفته بگم که هوا این روزا بدجوری سرد شده تا جایی که دو شب پیش تو ساری برف

میبارید!!!!!!!!!!

البته این مربوط به ساعت سه صبح میشه!!!!!!!!!!

میخواستم برم بیرون تو برفا قدم بزنم ولی هر چی فکر کردم دیدم هوا خیلی سردتر از این حرفهاست که

بتونیم بریم بیرون

حیف شد چون از این برفا کم تو ساری پیش میاد

حالا چی میشد تو شهر ما هم زمستونا برف بباره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

حكايت امتحانات ميانترم......!!!

سلام به همه دوستاي خوب اينترنتي

قبل از هر چيز دوتا عيدي كه پشت سر گذاشتيمو به شما تبريك ميگم

ضمنا روز دانشجو را به همه دانشجويان تبريك ميگم

از همه كسايي كه تو اين مدت وبلاگ نويسي به من سر ميزدنو هواي ما را داشتن و

اسمشون توي لينكام هست تشكر ميكنم

از رفيق شفيقم علي آقا كه با خط كش تي معروفش به ما ارادت داره صميمانه تشكر

ميكنم

البته اينم بگم كه تا حالا سه تا امتحان ميانترم دادم كه يكيشو واقعا خراب كردم

شانس آوردم جلوي نمرات اسم نوشته نبود و فقط شماره دانشجويي بود والا

حسابي پيش بچه ها ضايع ميشدم

در مورد دو تاي ديگه هم بگم كه يكيشو هفته پيش دادم كه بد نبود و از يكي ديگه كه

به نمره ميانترمش خيلي نياز دارم اطلاعي در دست نيست چون استاد اين هفته آب

پاكي رو ريخت رو دستمون و گفت تا امتحانات ترم خبري از نمرات نيست!!!!!!!!!!!

به همين خاطر اين روزا يه خرده مستحصلم (قابل توجه علي آقا)

با خودم فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه براي ميانترم هاي باقيمونده يه برنامه

ريزي مفصل كنم

طبق برنامه از پيش تعيين شده قرار بود ديروز كه كلاس نداشتم درسي كه يكشنبه

ميانترمشو دارم بخونم

از اونجاييكه دوشنبه يه كم دير خوابيدم(ساعت۲) سه شنبه ساعت ۹ بيدار شدم

احساس كردم كه اطلاعات خودرويي خونم كم شده اونم از نوع شاسي بلندش(قابل

توجه مريم خانوم) اين بود كه آماده شدمو با هماهنگي چندتا از دوستاي فابريكم

رفتيم كه يه مجله خودرو بخريم

جاي شما خالي تو هواي باروني ساري يه آهنگ از احسان خواجه اميري هم كه

پخش ميشد همه چيزو براي يه رانندگي خوب فراهم كرده بود.

اول به دوسه تا روزنامه فروشي دور و ور كه آنچنان معروف نبودند رفتيم.

بعد از اينكه با تمسخر صاحب روزنامه فروشي مواجه شديم تصميم گرفتيم كه به

مركز شهر بريم (بر و بچه هاي ساري خبر دارن كه دور ميدون شهدا يه روزنامه

فروشي بزرگ داره)

به ميدون كه رسيديم متوجه شديم كه جاي پارك نداريم البته دور ميدون جا بود ولي

من چون ميدونستم دور ميدون پارك ممنوعه (آيين نامه را بدون غلط قبول شدم) پارك

نكردم ضمن اينكه پليس هم ما را ميپاييد و منتظر بود پارك كنم تا يه جريمه حواله

ماشينم كنه

مجبور شدم برم تو خيابون تا يه جا پيدا كنم بالاخره پيدا كردمو بعد از  پارك ماشين

هنوز پياده نشده بوديم كه سر و كله يه پاركبان پيدا شد و يه قبض ۱۰۰۰تومني بهم

داد ناچارا پرداختش كردمو رفتيم روزنامه فروشي اين مجله ها هم كه فقط عكس

هنرمنداي سريال دلنوازانو ميزنن غافل از اين كه اينهمه ماشين گرون قميت و لوكس

تو كشوره

بگذريم....

مجله خودرو تموم شده بود  يه هفته نامه گرفتم ديگه ظهر شده بود. دوست عزيزم كه

تازگيا گواهينامه گرفته بود ما را ناهار مهمون كردو ما هم براي اينكه ضايع نشه سنگ

تموم گذاشتيم

بعدش رفتيم پارك و بعدش يه كم خيابون گردي يه يهو متوجه شديم ساعت ۴ شده

قرار شد كه برگرديم واسه برگشتن مجبور بوديم از چند خيابون پرترافيك شهر عبور

كنيم تو يكي از همين خيابونها بود كه يه ماشين پيچيد جلوم وچيزي نمونده بود  كه

ماشينمو روونه تعميرگاه كنه

با توجه به سطح بالاي فرهنگ شهرنشيني اصلا بوق نزدمو به راهم ادامه دادم (اينم

بگم كه بوق خراب بود)

ساعت ۴ رسيدم خونه كه هيچ حسي براي درس خوندن نداشتم

تازه فهميدم كه بيخود نميگن كه سنگ بزرگ علامت نزدنه

البته بايد بگم كه از ساعت ۱۲ تا۱ شب تونستم ۲۰ صفحه از جزوه۱۳۰ صفحه يي

بخونم كه جاي تقدير و تشكر داره

ضمنا هواي اين روزا هواي درس خوندن نيست چون دائما بارونيه و ما را وسوسه

ميكنه كه بخوابيم

راستي توي شهر شما هم هوا هميشه بارونيه مثل ساري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

چند كلامي از دكتر شريعتي......

 

در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

 و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم. 

-------------------------------------------------------------------------------

  در جامعه ای که اصالت از آن « تولید ومصرف » و « مصرف و تولید » اقتصادی است و عقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی فهمد ، زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز ، مخاطب احساسات پاک ، معشوق عشقهای بسیار بزرگ ، پیوند تقدس ، مادر ، همدم ، کانون الهام ، آینه صادقی در برابر خویشتن راستین مرد ؛ بلکه به عنوان کالایی اقتصادی است که به میزان جاذبه جنسی اش ، خرید و فروش می شود.

سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:

یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"

زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.

دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.

 سكسواليته به جاي عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.

------------------------------------------------------------------------------------

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

                       گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی  

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 

--------------------------------------------------------------------------

بر کرانه کویر ، به تعبیر حدود العام ، « شهرکی » است که شاید با همه روستاهای ایران فرق دارد. چشمه آبی سرد که  ، در تموز سوزان کویر ، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون می آید ، از دامنه کوههای شمالی ایران به سینه کوه سرازیر می شود و از دل ارگ مزینان سر بر می دارد ، از دل این دیواره های عبوس و مرموزی که قرن های گمشده ای را که اسلام به اساطیر کشاند در آغوش خویش نگاه داشته اند و ، خود ، علیرغم تاریخ ، همچنان استوار ایستاده اند.

درست گویی عشق آباد کوچکی است ، و چنان که می گویند ، هم بر انگاره ی عشق آبادش ساخته ند ، صد سال پیش که مزینان کهنه را سیل از بنیاد بر می کند و می برد و ، ناچار ، همه چیز از نو ساخته می شود .

حدود العام از « مرد » و « انگور » مزینان نام می برد و از هزار و صد سال پیش ، هنوز بر همان مهر و نشان است که بود . مردانش نیرومند و مغرور که سبزواری ها را دهاتی می دانند و مشهدی ها را گدایان گوش بر ، و مردان تهرانی را زنانی ریش دار ! و در شگفتند که چرا غالبا این تنها برگه ی معتبر را هم از میان می برند !؟

و باغ های انگورش که هنوز – علی رغم مادیتی که بر روستا ها تاخته و باغ ها را همه غارت کرده است – بر جا و آبادند و خوشه های عسکر و لعل و شست عروسش همچون چراغ می درخشند .

و تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و شعر و ادب و عرفان و تقوایش یاد می کند ، در آن روزگاری که باب علم بر روی فقیر و غنی ، روستایی و شهری باز بود و....... 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

سلام

بالاخره آپ کردم. باور کنید اینقدر درس و امتحان داشتم که فرصت نشد بیام

حالا که اومدین میخوام ببینم نظرتون در مورد این نوشته چیه؟!؟

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط مهدی 

عشق و زندگی.....

 

مسئله وجودی عشق برای انسان مسئله شناخته شده ای نیست.
تنها مقوله ای است که نمی توان هیچ عددی را برای محاسبه آن و هیچ منطق و استدلالی را برایش در نظر گرفت.
بی حد و بی مرز است . افکار عالمیان را بر قایق کوچکی سوار و در دریای بیکران هزاران سئوال شناور می کند.

چگونه می تواند آن فرهاد را کوهکن کند و مرزها را با خود به افلاک ببرد؟ برایش جوابی نخواهی یافت ای دوست.
عشق احساس و محبت پاک و خالصانه ای است که اگراز اعماق وجود هر کس شعله ور گردد خراب میکند و می سوزاند و نفوذ می کند و پیش می رود.
کوهها ، دریاها و همه و همه در برابرش عاجزند. شاید آخرین شعله اش سوار شدن بر قایق مرگ باشد.

اما به یقین مرگ به معنی پایان جاده نیست . این جاده تا بیکرانها ادامه می یابد.منتها از اینجا به بعد با تابلویی دیگر و مسیری دیگر.
و باز همان مسئله عشق برای طی کردن مسیر این جاده هدفها رامشخص می کند.
عشق یعنی پرواز تا بیکران.
ای دوست در اعماق وجود من اگر روزنه ای از امید وجود داشته باشد آن روزنه امید از یاد تو منشاء میگیرد.
تو خوب می دانی و همه می دانند و خدا نیز می داند که خوشبختی تو تار و پود زندگی من است.
سلامتی تو آرام روح من است. نفسهایت مرا با خود به معراج می برد. من در آینه خاطره ام تو را نوشته ام و در دفتر نقاشی ام خاطره چهره تو را ترسیم کرده ام.

ای دوست ، ای جوان ؛ من به خاطر تو زجر میکشم. درد میکشم.برای زندگی خود زجر و درد میکشم برای اینکه تو زندگی من هستی.
انسان که وجود خود ، روح خود و نفسهای خود را فراموش نمی کند.

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

سلام به همه دوستاي گلم 

من معمولا یکشنبه ها میام چون از ساعت ۱تا ۵ کلاس ندارم و مجبورم خودمو با اینترنت سرگرم کنم

امروز هم یه پست میزنم که بخونینو حالشو ببرین

لطفا ما رو از نظراتتون بی نصیب نذارین........

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط مهدی 

نظر دبيران.......

نظر دبيران در مورد عشق:

دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است.

دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود.

دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند.

دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود.

دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد.

دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند.

 دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود

راستي نظر شما چيه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

سلام به همه دوستاي خوبم

امروز از ساعت ۱ تا ۳ كلاس نداشتم . گفتم يه سر به وبلاگم بزنم.

وقتي اومدم چيزي براي نوشتن توي ذهنم نبود .

به همين خاطر يه متني (ببار باران...) رو نوشتم كه اميدوارم خوشتون بياد

راستي نظر يادتون نره.......

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط مهدی 

ببار باران ...

باران ببار و من را با خودت ببر

باران ببار می خوام خیس خیس شوم

باران ببار و این اشک هایم را پنهان کن

باران ببار می خوام برایم از عشق بگویی

باران ببار می خوام با ذره ذره ی وجودم عشق را احساس کنم

باران می خواهم وجودم را سر شار از اشک کنی چون تو هم اشک آسمانی

پس بگذار اشک هایم غریب نباشند

باران ببار تا اندوه نگاهم را بفهمد

باران ببار تا چتر عشق را باز کنم

باران ببار بر من و او ببار

ببار و مارا به دیاری دیگر ببر

باران خسته ام از کویر بودن

باران آباد کن قلب شکسته ام را

باران دیگر نمی خواهم غروب باشم

باران نمی خوام آسمان دلم مثل شب اشک آلود باشه

باران ببار و تنهایی و غم را از من بگیر

باران من را جان و دلم را با خودت ببر چون دیگه نمی خوام تو دردنیای غم باشم

باران ببار که می خواهم در آن دنیا فریاد بزنم دوستش دارم تا شاید بفهمد

بارا ن ببار ....

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

اوني كه........

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود،

قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد،

دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،

از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه،

غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره،

به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره،

آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد

اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد،

اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود

تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت...

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود،

قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

انسان

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم و دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن

                        
انسان بودن و ماندن چه دشوار است

چه رنجی می برد آن کس

که

انسان است و از احساس سر شار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

تولد بهار

فصل بهار است و جشن نوروز وحکایت انقلاب سبز. بسی جای شادی وشکر است که زمستان لحاف

سفیدش را برچیده ورفته است. و حال، صدای پای آمدن عروس طناز بهار را می شنویم که در بقچه اش

گل وگیاه وتبسم آورده است و بر مقدم پرنازاودرختان لباس سبز پوشیده اند، چشمه ودریا موزیک آرام

می نوازند وبلبل نغمه دلکش عاشقانه می خواند! بهار می آید تابراجاق سرد زندگی ما آتش عشق

وامید بدمد وشوروشادمانی وشعله خاموش حیات را از نو بیفروزد و بگوید: برخیز! که زمستان رفت وحال

فصل زندگی و زمین است. فصل کار، فصل کشت، فصل نشاط، فصل عشق، فصل شکوفه، فصل گل، فصل

گنجشک، فصل بلبل، فصل چمن، فصل ارغوان، فصل باران!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

دوستان ما چه رنگیند؟

سلام

من اولین بارمه که دارم تو وبلاگ خودم چیزی مینویسم.

دلم میخواد شما کمکم کنید . حالا میخوام یه چیزی براتون بذارم

خوشحال میشم بخونید و نظر بدید

دوست دارید بدونید دوستاتون چه رنگیند؟

پس بخونید..............


 

دوستي که رنگش سبز هست... اوني که همه چيز رو


 

از دريچه مثبت نگاه ميکنه و خوبي هاتو مي بينه..و هميشه بهت


 

اميد ميده


 

************ ********* ********* ********* ********* *...


 

دوستي که رنگش آبي هست ..رنگ دريا و آسمون ..اوني هست


 

که واسمون صلح و آرامش مي ياره


 

************ ********* ********* ********* ********* **...


 

دوستي که رنگش زرد هست ...رنگ خورشيد ..اوني هست که باعث


 

شادي ما ميشه...و وقتي که ما ناراحتيم .مارو مي خندونه


 

************ ********* ********* ********* ********* ********* ****...


 

دوستي که رنگش قرمز هست .اونيه که قوانين و مقررات زندگي رو به ياد ما مياره وبا جملات گرم و پر از محبت اين اميد رو ميده که واسه عوض شدن فرصت هست


 

************ ********* ********* ********* ********* ******. ....


 

حالا!!!دوستي که رنگش نارنجي هست..رو ح ما را سرشار از انرژي مثبت ميکنه..با چي؟؟


 

با ويتامين عشق و محبت که باعث بالندگي ما ميشه


 

************ ********* ********* ********* ********* ********* ****


 

دوستي که رنگش خاکستري هست؟؟؟؟اگه گفتين؟؟


 

هموني هست که به ما معني سکوت رو ياد ميده..با عکس العملها و تفکرو درون نگري باعث ميشنه که خود و


 

بقيه رو بهتر بشناسيم.


 

************ ********* ********* ********* ********* ********* ******


 


 

دوستي که رنگش بنفش هست ..رنگ آدماي خاص و شريف, درستکار.. کمک ميکنه تا حقايق رو به درستي و از صميم قلب درک کنيم


 

************ ********* ********* ********* ********* ********* ********* *...


 

دوستي که رنگش قهوه اي هست...ميتونه کمک کنه به ما که يه کمي واقع بين باشيم و خيلي تو رويا و آسمون سير نکنيم و فکراي غلط رو به دور بياندازيم..و به وقايع روزمره و ساده زندگي با ديد منطقي نيگاه کنيم.


 

************ ********* ********* ********* ********* ********* ********* ***


 

دوستي که رنگش سفيده...کسي هست که کمک ميکنه واقعيت هاي پشت پرده و حکمت هارو از لابلاي تجربيات و اتفاقاتي که واسمون مي افته بهتر درک کنيم..


 

************ ********* ********* ********* ********* ********* *********


 

ما اگه همه دوستامون رو تو يه مهموني دور هم جمع کنيم ..ديگه تمام رنگاي قوس و قزح رو داريم و ..در واقع يه رنگين کمون از


 

عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط مهدی  |